تبليغاتX
تا شقایق هست زندگی باید کرد...

تا شقایق هست زندگی باید کرد...

شقایق دیگر بروز نمی شود!

ما به این در نه پی حشمت و جاه آمده ایم از بد حادثه اینجا به پناه آمده ایم

خرم آن روز که از این منزل ویران بروم راحت جان طلبم در پی جانان بروم

نمی دونم چراغ خاموش رو می بینید یانه؟اما داره درد دل اونایی رو میگه که خصوصی ترین حوزه های زندگی شون به دست شیطان صفت های کذابی بین عوام رواج پیدا می کنه.وقتی ازتک تک اونا می پرسی که اگه اون شخصی که اینکارو کرده ببینید چکار میکنید؟میدونید چی می گن؟اصلا نمی تونن چنین آدم کثیفی رو ببینن!!!

به نظر من این آدما روانی ای بیش نیستند که آبروی مردمو گذاشتن کف دستشون و مثل آب خوردن میریزن.

اما من هیچوقت نتونستم اون دردی که اونا داشتنو حس کنم تا اینکه متوجه شدم پس از غیبت طولانی تو این عرصه چند نفری هم بودند که قصد تخریب شقایق رو داشتند.

وقتی بعداز سه ماه رفتم و به وبلاگ صمیمی ترین دوستام ونزدیک ترین همکارام سرزدم می دیدم به نام شقایق یا یکی که به اون ربط پیدا می کرد تو بخش نظرات،چیزایی!نوشتند.

اون آقا یا اون خانم!نمی دونم کی هستی.فقط میگم من شقایق رو برای همیشه رها کردم .الان رو زمینه.میتونی برش داری و هر کاری که می خوای بکنی!!

اما هیچکارت بدتر از پرپر کردنش نبود که توبا حرفای دروغی که به نام اون زدی....مهم نیست که شقایق تخریب شد و وبلاگش با توهین ها و تهمت های دروغ تو بسته شد.چون اینکار در مورد یکی از نزدیک ترین همکارام هم صورت گرفت.اما نمی دونم به چه قصدی اینکارو کردی؟فقط بدون خیلی کوچیکی!خیلی حقیری!خیلی پستی!که نمی تونی به نام خودت هرچی که داری بزنی!اما خدارو شکر می کنم که توبهترین دوستمو به من شناسوندی.بین همه آدمایی که فریب تو و دار و دسته تو خوردن وهرچی دلشون خواست گفتن،یکی بود که جواب تویکی رو خیلی خوب داد چون اون شقایق واقعی رو شناخته بود.اون شقایق رو فهمیده بود و اون دلسوز شقایق بود.

کرانه جان!خیلی بزرگی!همیشه غبطه می خورم که ای کاش کمی از سعه صدر تورو داشتم وهمیشه افتخار میکنم که خدا تورو سر راهم قرار داد.

کرانه جان!حرفهایت همیشه آرامم می کنه و وقتی دیدم که بین همه تو شقایق واقعی رو شناختی به خودم می بالم و میگم:الحمدلله

کرانه!صبر وتحمل و صداقتت بی کرانه!دعام کن تاکمی مثل تو باشم

وتو ای صاحب شقایق جدید!امیدوارم هدایت شی اما بدون آبروی مردم بازیچه دست تو نیست که انقدر زیبا و فریبنده بازیش میدی!

تو رو می بخشم چون ذهن کوچیکتو از روی حرفهایی که به نام من تو وبلاگهای مختلف زدی شناختم.شقایق و وبلاگشو به تو سپردم و امیدوارم این دعا در موردت مستجاب شه:الهنا عاملنا بفضلک و لا تعاملنا بعدلک یا کریم

+ نوشته شده در  2008/7/17ساعت 16:1  توسط شقایق  | 

خورشيد خيبر

در شهری که خالی از عشاق بود ؛ مردی آمد که شهر را ديوانه کرد . زمين را ديوانه کرد . زمان را ديوانه کرد

او که آمد از هر طرف عاشقی پيدا شد که از خويش برون آمد و کاری کرد

قصه همت بعضی صفحاتش مثل قصه خيلی های ديگر است و بعضی هايش فقط مال خود اوست

او هم وقتی به دنيا آمد ؛ مثل همه ما گريست . بچگی کرد . مدرسه رفت .

گاهی از معلمش کتک خورد و گاهی به دوستانش پس گردنی زد . بعضی تابستانها کار کرد

بعد از دبيرستان به دانشسرا رفت و معلمی کرد .

او هم ؛ قهر و عشق را با هم داشت . خنديد و خنداند . زندگی کرد . همراه شد و رفت و گرياند

تنها چيزی که او را در اين دور ماندنی کرد

راهی بود که به دلها باز کرد و عشقی بود که آفريد

هر كسي مي خواست  بيايد شهرضا ، پيغام ميداد( بانكه ماست من را بدهيد بياورد)

خيلي ماست دوست داشت . دوغش مي كرد ، نون مي ريخت توش و با  دوستاش

مي خورد ... نمي دوني با چه لذتي هم همه رو دعوت مي كرد سر سفرش

 

آخه پاهات درد ميگيره ؛ از بين ميره .. تو هم مثل بقيه کفش بپوش بعد برو دنبال دسته

ابراهيم چشمهاي زيباش رو پايين ميانداخت و ميگفت :

مامان ؛ ميخوام برا امام حسين سينه بزنم . با من کاري نداشته باشين

مامان ؛ ميخوام برا امام حسين سينه بزنم . با من کاري نداشته باشين

 

رفته  بود بيمارستان پاوه سرکشی .مجروح که آورده بودند ؛ بهش دير رسيدند

فوري رئيس بيمارستان رو عوض كرد .

مي گفت اينها نور چشم هستند و امانت در دست ما ، بايد بهشون رسيد

 

 

بهش پيله كرده بوديم كه بيا برويم برات آستين بالا بزنيم ....  گفت :  بـــاشـه

فكر هم  نمي كرديم بگذارد حتي حرفش را هم بزنيم .  خوشحال شديم

گفت :  من زني مي خوام كه تا قدس همراهم باشه

 

 

تازه از آموزش اومده بوديم ... ما رو نبردند عمليات . عوضش يكي اومد  و به خطمان

كرد كه مهمات بار بزنيم .  سه تا كانتينر !!   چقدر غر زديم . چيزي نگفت

پا به پاي ما كار كرد . حتي بيشتر  از ما .

 

مراسم بود . معاون تيپ براي سخنراني آمد . خودش بود .... خود خودش !!

 

 

چشم از آسمان بر نمي داشت . يك ريز اشك مي ريخت . طاقتم طاق شد .

پرسيدم چي شده حاجي ؟

جواب نداد . خط نگاهش رو گرفتم . اول نفهميدم . ولي بعدا چــرا

آسمان داشت بچه ها رو همراهي مي كرد

وقتي مي رسيدند به دشت ، ماه مي رفت پشت ابر ها

وقتي مي خواستند از رودخانه رد شوند و نور مي خواستند بيرون مي آمد

پشت بي سيم گفت :   متوجه مــاه هـم بـاشـيـن

چند دقيقه بعد ، صداي گريه فرماندهان از پشت بي سيم مي آمد

 

+ نوشته شده در  2008/5/25ساعت 15:40  توسط شقایق  | 

نشانی خانه باران...

 

 

بی قراری. بی تابی! و کاملا حق داری. مگر می توانی پدر را در چنین حالی ببینی و آرام و قرار داشته باشی؟! هزار بار رنگ وداع را در چشم های خسته پدر می بینی و هزار بار پلک هایت را بر هم می فشاری و به خود تلقین می کنی: نه. این فقط یک بیماری است. پدر خوب می شود. اسلام هنوز به حضور بابا احتیاج دارد... پدر می ماند.. امروز صبح را با همین پریشانی شروع کرده ای. حتی دلت نمی خواهد برای لحظه ای فکرکنی که پایان این بیماری رفتن است. از آن سو خوب می دانی که دنیا سرای گذر است. خوب می فهمی که پدر هم روزی از این خاک حقیر خواهد کوچید. به روشنی بال های گسترده ملائک را می بینی که برای عروج پیامبر بی قرارند. اما.... هیچ وقت در زندگی به چنین حس متناقضی برخورد نکرده ای! سعی می کنی خود را از این پریشانی نجات دهی. اینک کنار بستر پدر نشسته ای. سکوت سردی که بر اتاق حکم فرماست، احساس غریبی را در جانت شعله ور کرده، دلت می خواهد کسی این سکوت سیاه را بشکند و پدر چنین می کند. تو را به سوی خود می خواند. جلوتر می روی. می خواهد رازی را به تو بگوید. سر خم می کنی و گوشت را مقابل دهان پدر قرار می دهی. پدر سخن می گوید. اما چقدر خسته و آرام: دخترم! ... هیچ کس نمی داند پدر با تو چه گفته است که در ناگهانی تلخ اندوهی عظیم چهره ات را در بر می گیرد. گویی همه چیز تمام شده است و تو به روشنی جواب خود را گرفته ای. هیچ کس نمی داند که پدر به تو گفته است: دخترم! هر سال جبرییل یک بار قرآن را بر من نازل می کرد و امسال دوبار بر من نازل شده است. دخترم این علامت پایان عمر من است. من به زودی از این دنیای محقر خواهم رفت. اشک از چشم های زلالت جاری می شود. بغض راه گلویت را بسته است. پدر دوباره تو را به رازی دیگر می خواند. کسی که لحظه ای پیش تو را دیده باشد، متوجه می شود که تو در یک لحظه چقدر پیر شدی و چقدر خسته! با خستگی جانفرسا و با ناامیدی تمام، دوباره به سخن پدر گوش می دهی؛ اما همه چیز تغییر می کند. ناگهان انقلابی در درونت جریان می گیرد. برق شوق در چشمانت تجلی می یابد. با شادی وشعف از جا برمی خیزی. همه را حیران کرده ای. هیچ کس نمی داند پدر چه رازی را با تو در میان نهاده که این چنین مسرور شده ای. اما تو فقط و فقط به بشارت پدر می اندیشی و سر از پا نمی شناسی: دخترم! تو اولین کسی خواهی بود که به من ملحق خواهی شد. در بهشت منتظر دیدار تو خواهم بود. چه کسی باور می کند تو از شنیدن خبر مرگ خود این قدر خوشحال شوی. نفرین بر این دنیا که تو را چنین از خود سیر کرده است.

+ نوشته شده در  2008/5/21ساعت 15:16  توسط شقایق  | 

سوار اتوبوس های دانشگاه که شدم شروع به حرکت کرد از قطعه شهدا رد شدیم پلک هایم خسته بود و نور آفتاب اذیتم می کرد، تصمیم گرفتم پرده را بکشم که ناگهان چشمم به سوی تابلوی نصب شده در بیرون شیشه اتوبوس خیره ماند؛ نوشته بود«بزگراه خلیج فارس»،چه تصادف جالبی گذر از قطعه شهدا، بزرگراه خلیج فارس و چند متر جلوتر دانشگاه...

                                                                

 

 

 

تصاویری که دیدم یکی پس از دیگری از جلوی چشمم می گذشت و مرا به یاد چند صد سال پیش و دلاور مردانی چون آرش و رستم می انداخت و در همین مرور ذهنی بود که 27 سال پیش در ذهنم تداعی شد، دوران مقاومت 8 ساله ای که رستم ها و سهراب های پیل تن کشورمان، اجازه ندادند حتی وجبی از خاک سرزمینمان به دست روبه پیر استعمار بیفتد.

غیرت ایرانی همیشه و همه جا زبانزد خاص و عام است غیرت ایرانی همان است که هر ساله برای زنده نگه داشتن نام قبله اول مسلمین(فلسطین) و در اعتراض به کشته شدن برادران دینی عرب خود روز قدسش را راهپیمایی می کند و فریاد مرگ بر استکبار سر می دهد و به غیرت بی غیرتان عرب و دست نشانده های استعمار می خندد همان هایی که معلوم نیست با کدام سند و مدرک دزدی نام خلیج همیشه فارس سرزمینمان را می کنند همان خلیجی که هزاران شهید در گوشه و کنار جزایرش جان داده اند.

سران عرب! انگار که شما هنوز در جاهلیت به سرمی برید نمی دانم چرا برای دزدی نام خلیج همیشه فارس ما غیرت دارید اما برای کشته شدن میلیون ها مسلمان عرب در فلسطیتن و لبنان و عراق سکوت کرده اید و برای پر کردن جیب همان قاتلان برادرکشتان، سالانه میلیون ها دلار پول واریز می کنید همان لابی های صهیونیستی که دست به کشتار برادران هم کیشیتان را زده اند، فکر دزدیدن نام خلیج همیشه فارس ما را در سرتان  فرو کرده اند، همان بی خانمان های بی اصل و ریشه ای که چندی پیش حمایت مالی کمپانی سازنده فیلمی که قصد تخریب فرهنگ و ملیت ایران و ایرانی را داشت(300) بر عهده گرفته بود و اکنون عزم خود را جزم کرده که برای محو ساختن اصالت پارسی و پیشینه و تمدن هزار ساله آریایی ، دست به دزدی نام کهن ترین خلیج و دریای ایران زدند.

 

 

 

همان استکبار ستیزانی که قرار گرفتن نام فارس در کنار این خلیج کمر شان را فلج میکند بزدلانی که هنوز 2 ماه از تصویب سومین قطعنامه و تحریمشان علیه هستهای شدن ایران نمی گذرد آری دشمنانی که نه تنها قرار است فرهنگ و تمدن مان را با این ترفند ها سلب کنند، بلکه هر روز با اعمال فشار بیشتر و تحریم های پی در پی قصد بستن درب های پیشرفت و ترقی در علم و صنعت را دارند و هر شب کابوس ایران اسلامی ابر قدرت تک تک سلول هایشان را سرطانی می کند.

اما صدای اعتراض ما را به آنها برسانید و بگویید غیرت ایرانی همان بود که 13 ابان 58 لانه استعمار را به خاک و خون کشید و اجازه نداد قطعه ای از این خاک به دستان کثیف و الوده به خون هزاران انسان بی گناه دشمن بیفتد، غیرت ایرانی همان است که 8 سال در کنار همان خلیج و مناطق جنوبی اطرافش مقاومت کرد و دست اجنبی را برداشت حتی مشتی از خاکش کوتاه کرد.

و انگار فراموش کرده اید که ایرانی در کنار غیرت از هوش سرشاری نیز برخوردار است و می داند که سران عرب و حامیان صهیونیستی آنها از ترس موقعیت استراتزیک خلیج فارس و تنگه هرمز است که خیال خام دزدی نامش را در ذهن شما بی غیرتان تزریق کرده اند و موقیعتی که هیچ یک از کشور های دست نشانده عرب حاشیه خلیج فارس از آن برخوردار نیست...

و به دانشگاه نزدیک می شوم و این بار نیز می نویسم که غیرت ایرانی همان است که 16 آذر و 13 ابان و 22 بهمن را با کمک قشر دانشجو به ارمغان آورد در جایگاهی که رهبرش فرمود مبدا همه تحولات است، دانشگاه چه جایگاه مقدسی؛ جایی که جهاد در آن در همه زمینه ها مقدس است وقتی که علمی می آوزیم که قرار است دشمن را به درد آورد جهاد علمی کرده ایم و پله ای از همان پله های رسیدن به ایران اسلامی  ابر قدرت را پیموده ایم ولی باید بدانیم که این بار فقط جهاد علمی نیست که دشمن را مجروح می کند حال نوبت آن رسیده که دانشجو به عنوان قشر تحلیل گر جامعه، بشنود ندای گوشخراش غرب را که قصد براندازی اصالت ایرانیان را با اهرم دزدی نام خلیج فارس به دست سران عرب را کرده است و سکوت او در برار این ندا چیزی جز خیانت نیست اگر نبود سکوت ما در برابر به تصویر کشیدن نابودی فرهنگ و تمدنمان در فیلم موهوم 300 امروز غرب و سران عرب برای چندمین بار جرات دزدین نام خلیج همیشه فراس را نداشت و اکنون نوبت نسل ماست که به غیرت ایرانی را به رخ سران بی غیرت عرب و لابی های صهیونیستی حامیشان بکشیم واز یاد نبریم مکانی که هر روز صبح دربهایش برای خواندن و آموختن به روی ما باز می شود امروز برای آزمودن به روی ما گشوده شده است امید است که با یاد خدا و شهیدان، سربلند از این ازمون بیرون اییم... آزمونی که غربی ها سوالات آنها را با هدف تخریب ملیت و فرهنگ و مذهب ما طراحی کرده اند و سران عرب از ما امتحان می گیرند و اکنون ما پاسخی جز اعتراض نداریم، اعتراضی که اگر در راستای اهداف حکومت اسلامیمان باشد نمره ممتازی را از معلمان شهید وطنشان که برای ماندگاری نام فارس در کنار خلیج همیشه فارس جان داده اند برای خود رقم می زنیم و چندی دیگر پرچم سرفراز ایران اسلامی را به عنوان ابر قدرت جهان اسلام در دهکده جهانی بالا می بریم.

 

+ نوشته شده در  2008/4/30ساعت 0:21  توسط شقایق  | 

طرحی برای اندلسی کردن ایران

مراقب بمبهای جنسی باشید!!!!

 

 

اندلس از زیباترین کشورهای اروپایی است که در سال 92 هجری توسط مسلمانان فتح شد و قریب 8 قرن زندگی در زیر سایه اسلام را تجربه کرد.تمدن عظیم و درخشانی که در زمان حاکمیت اسلام در ان کشور رخ نمود و دانشمنداتن بزرگی که در این ایام تربیت شدند نشان از جریان تعالی بخش و حیا افرینی دارد که در نهاد اسلام نهفته است.

با شکوفایی و پیشرفت اندلس مرزهای قدرت مسلمین فراختر شد و به همان اندازه مسیحیت در تنگنا و تهدید قرار گرفت از این رو دشمنان اسلام برای بیرون راندن مسلمین از اروپا ،طبل های جنگ را به صدا در اوردند و هر از چندی نبردی خونین را بر انان تحمیل کردند اما موفق نشدند از این رو پیروزی در میدان جنگ برای دشمنان ارزویی دست نیافتنی شد لذا طرحی نو در انداختند و این بار با سلاح فساد ،قلب مجاهدان اسلام را هدف قرار دادند.شراب های سرخ پدران مسیحی به رایگان در میان مردم توزیع شد،سربازان برهنه دشمن با چشمان جادویی خود ،به افسون مسلمانان پرداختند و با عشوه گری جوانان انان را به اسارت بردند و این چنین شد که اندلس تنها پایگاه اسلام در اروپا به یغما رفت .استراتژی فساد جدی ترین عامل در سقوط این پایگاه بود.در اندلس دشمن به جای قهرمانان پیل پیکر ،دخترکان ظریف اندام خودرا به آوردگاه مسلمانان فرستاد و به جای تیرهای اتشین ،غمزه چشمان جادویی زیبا رویان مسیحی را حواله مجاهدان اسلام کرد و به جای چکاچاک شمشیرهای خونریز ،ترنم آوازه خوانان ماه رخ را به محفل گرم مسلمین ریخت و بدین سان با تعبیه طرحی موفق ريا،قاره اروپا را قرن ها از وجود منجی خود محروم کرد.

 

با پیروزی انقلاب دشمنان نظام اسلامی جنگی طولانی و خانمان سوز را علیه ملت مسلمان ایران تحمیل کردند و هشت سال تمام گرزهای فولادین خود را بر پیکر نحیف نظام بر امده از اسلام کوبیدند ام نه تنها نتوانستند گردی بر گوشه ردای آن بیندازند بلکه ندانسته زمینه شکوفایی و بالندگی اخلاقی و ایمانی جوانان این مرزو بوم را فراهم کردند و  بدین وسیله ناچار به تغییر استراتژی خود شدند.بازسازی طرح اجرا شده اندلس در ایرارن ،رویکرد جدیدی بود که طی ان دشمن همه تلاش خود را به کار گرفت تا شهوترانی و اباحه گری را در بستر لذت جویی غرب در بین ملت ایران و بخصوص جوانان نهادینه سازد و از این رهگذر ایران اسلامی را چون اندلس از درون به نابودی بکشاند..

سیاست اندلسی کردن ایران رویکردی کاملا سیاسی با هدف بر اندازی نظام بود  و به پیش زمینه هایی نیاز داشت تا دشمن بتواند در بستر ان به فعال نمودن طرح مزبور بپردازد .تغییرات نسلی و کفه سنگین جمعیت جوان کشور ،پرفوغ ترین امید دشمن در این باره بود.دشمن در کمین نسل جوان کشور را به نسلی بی اعتقاد بی ریشه سست عنصر تبدیل کند و ابزار این استراتژی فرهنگ می باشد دشمن در تهاجم فرهنگی ،هویت ،فرهنگ،باورها و اعتقادات یک ملت را زیر بمباران رسانه های تبلیغی خود قرار می دهد و تلاش میکند تا همه داشته های افتخار امیز اعتقادی ،هنری،تاریخی،نظامی و ... آن را بی اعتبار ساخته و نکات قوت ان را به عنوان نکات ضعف معرفی نماید و بدین وسیله پیودن یک ملت را با فرهنک و باورهای اعتقادی و گذشته پر افتخار خود منقطع سازد.تهاجم فرهنگی برخلاف جنگ نظامی رویکردی آرام ،پنهان و بی سرو صداست و راه ها و ابزارهای متفاوت و متنوعی برای دستیابی به اهداف خود دارد . با پایان جنگ تحمیلی دشمنان نظام اسلامی به طور بی رحمانه ای حملات فرهنگی خود را علیه انقلاب سامان دادند ،به گونه ای که رهبر معظم انقلاب ردباره آن فرمودند:کاریکه از لحاظ فرهنگی دشمن می کند ،نه تنها یک تهاجم فرهنگی بلکه باید گفت یک شبیخون فرهنگی ،یک غارت فرهنگی و یک قتل عام فرهنگی است.

+ نوشته شده در  2008/4/19ساعت 23:59  توسط شقایق  | 

توهین به مقدسات در هیچ قاموسی آزادی بیان نیست.

 

 ناگاه خبری تکان دهنده اروپا و سپس سراسر جهان را پر نمود که دوباره دستهایی ناپاک در فیلمی هلندی به اسلام و قرآن و صدها میلیون مسلمان توهین کردند.و این داعیه داران حقوق بشر در توجیه این اقدام قبیح به آزادی بیان متمسک شدند.مفهوم مظلومی که همواره مورد سو  استفاده این بشر دوستان!قرار گرفته و به ابزاری سیاسی برای فشار بر مخالفان آنها تبدیل شده است.

چندی پیش خبر انتشار فیلم ضد  اسلامی فتنه ساخته نماینده پارلمان هلند(آقای ویلدزر)را شنیدیم فیلمی که در جای جای فیلم اسلام را نمادی از تروریسم و مخالف حقوق بشر معرفی می نماید. ادامه توهین ها به جایی می رسد که در پایان فیلم کارگردان برگه ای از قران را پاره می کند و خواستار توقف اسلام گرایی است.آری او این کتاب را به بهانه ناقض حقوق انسانی بودن پاره میکند در حالیکه در سوره انعام همین کتاب بود که 1400 سال پیش آزادی بیان را به تعریف کشید و فرمود:"شما مومنان به انها که غیر خدا را می خوانند دشنام مدهید."

حقیقتا وظیفه ما چیست؟تا کی قرار  است خبرانتشار  توهین به پیامبر مهربانی و مکتب و کتابی که عاشقانه به آن ایمان می ورزیم را بشنویم و سکوت اختیار کنیم ؟؟

در قوانین کیفری  اسلام مجازاتی که برای توهین به پیامبر و مقدسات وضع شده ،قتل است و در این مورد اختلافی میان شیعه و سنی وجود ندارد .

در نظام حقوقیcommon low”حقوق عمومی "نیز که متاثر از حقوق کلیسایی است و هم اکنون برخی از کشورهای غربی از جمله انگلیس(عامل انتشار فیلم)و آمریکا از آن تبعیت نسبی دارند از دیر باز توهین به مقدسات را با عنوان Blasphemyجرم شناخته شده است و بعضا برخورد شدیدی با مرتکبان این جرم صورت می گیرد.البته با توجه به تفاسیری که از این جرم شده فقط توهین به مقدسات مسیحی را مشمول این جرم دانسته اند و این عملکرد دوگانه علی رغم گزافه گویی غرب در شعار برابری و تساوی انسان برای روشن بینان عالم بدیهی بود.!!

البته این اقدا مات پیامدی جز گسترش اسلام و اسلام خواهی ندارد به طوریکه بسیاری از دولتمردان اروپایی هشدار می دهند که در چند دهه آینده قاره سبز به قاره مسلمان تبدیل خواهد شد و موج اسلام خواهی سراسر ارو

ا را خواهد پیمود و جالبتر آنکه اکثر کسانیکه به سمت اسلام گرایش یافته اند از نخبگان و زنان این کشورها هستند.کلام خود را با طرح یک سوال و تاملی در مکتب این آزاداندیشان به پایان می رسانم

سوال این است که برای مدعیان لیبرالیسم حجاب یک زن مسلمان را که جز اصول اوست برنمی تابید اما در مقابل توهین به یک مکتب و صدها میلیون مسلمان پیرو آن در سراسر جهان سکوت می کنیم و حتی از این اقدام دفاع می کنید؟؟

آنچه جای تامل دارد این است که این تناقض عملی ریشه در تناقض نظری دارد.این سینه چاکان حقوق بشر و داعیه دارن آزادی آنجا که پای عمل به میان می آیدبشر را دور می زنند و حقوق را به هیچ می انگارند.
+ نوشته شده در  2008/3/31ساعت 22:33  توسط شقایق  | 

سفری نوروزی به امتداد عشق

 

 

شیرینی و لطافت عجیبی دارد این متولد شدن!تا بحال دیده ای گونه های برافروخته گل را به هنگام شکفتن و تن بی تاب درختان را در لحظات سبز شدن ؟گاه تولد دوباره طبیعت آنقدر خون سرور و شادی در رگهای همه موجودات می دود که انگار تمام جاده های انتظار پایان رسیده و هر غمی به کنجی لغزیده باشد !انگار که از همان ابتدا فقط شادی و شعف قرین همه ی کائنات بوده است!"بهار آغاز است "اما بنگر که آغاز شدن ها چه فراوانند و نوشدنها چه اندک!طبیعت معنی زایش را می فهمد و بهار را اغازی برای از نو متولد شدن خود قرار میدهد! اما من و تو چه؟! اگر بهار برای طبیعت مصداق "یخرج المیت من الحی" است کجای زندگی من و تو این ایه را تصدیق می کند ؟ یا بهتر بگویم "بهار" قلب ما کی فرا میرسد ؟با بذر نهفته در شوره زار دلمان کی قرار شکفتن گذاشته ایم ؟و به درخت خشکیده وجودمان برای چه روزی قول  شکوفه زدن و سبز شدن داده ایم؟کی می خواهیم یخ رودخانه محبت دلمان را بشکنیم و بخدا و مخلوقاتش عشق بورزیم؟!...بیا بهار طبیعت را بنگریم و به دنبال بهار دلهایمان بگردیم!زیباست که در این جشن آفرینش و رویش که در اعتقادات ما نیز جایگاهی ویژه دارد نمادهایی بکار می بریم که شاید نامبردن انها خالی ازلطف نباشد!همین سفره هفت سینی که می چینیم!سین های رنگارنگی که دور هم جمع می کنیم هر کدام نمادی از یک مفهومند:سیب:سلامتی و زیبایی ،سبزه:تولد دوباره و زایشی دیگر،سنجد:نمادی از عشق و محبت،سماق با آن رنگش نمادی از طلوع خورشید است که با فجر خود پلیدی ها را تسخیر می کند،سمنو:شیرینی و باروری ،سیر:سلامتی و صلح،سکه:ثروت و دارایی.همچنین آینه ای که در سفره قرار می دهیم نمادی از روشنی و نور و انعکاس دهنده گذشته و تداعی کننده حال است .شاید قرانی که برسفره قرار می دهیم همان نقطه پیوند همه کارهای ما در نوروز به اعتقاداتمان باشد!عید نوروز هر چه که باشد برای ما می تواند نقطه شروعی تلقی شود که در آن خود را پیدا کنیم و به دنبال نایافته های قلب خود برویم!همان نایافته خواستنی دل!همان آفتاب در پس ابر و همان سبب اتصال بین اسمان و زمین!آری بهار پراز رنگ و شور و هیاهوست ،اما شیرینی همه ما زمینیان از یار جدا مانده تلخ می نماید!چقدر دل هوای تجربه ی بهاری هایش با نفس یار معطر شده و سبزه قدوم سبز یار گرفته باشند! خاصه که مضاعف شده است . تداخل ربیع در تداخل بهارطبیعت وشاید تداخل بهار  چشم های مهدی در پایان خزان انتظار چشم های منتظران!

بیا تا یک صدا زمزمه کنیم :

یا مقلب القلوب والابصار

 یا مدبر الیل و النهار

یا محوت اتحول و الاحوال

 حول حالنا الی احسن الحال

هجرت نوروزی....سفری به امتداد عشق...سال های سال شنیده بودم ادم ها گمشده ای دارندوتا دنیا دنیاست ادم هایند و گمشده هاشان.شنیده بودم ادم ها باید هجرت کنند تا گمشده هاشان را بیابند .هجرت از خویش...هجرت به آسمان ...و به مقصد عشق...که عشق هدف حیات است.

آری...به تمامیت خویش هجرت کردم و سفر آغاز بود ..سفر و رسیدن..

سفر و عبور از باران...به مقصد پاکی ...

سفر و شتاب گرفتن در آغوش گرم و لطیف خدا..

آری .. ای عزیز !و من... سفر را آغاز کردم... در زمزمه "یا مقلب القلوب"و...به مدد عشق ..از عشق تا ع  ش  ق ...در امتداد نور ...به امتداد عشق...

میلاد مولود ربیع و عید عاشقان بر همه مبارک

+ نوشته شده در  2008/3/20ساعت 13:30  توسط شقایق  | 

اي كاش ظلم به زنان در حد همان زنده به گور كردن باقي مي ماند

اي كاش ظلم به زنان در حد همان زنده به گور كردن باقي مي ماند تا اينكه دچار ظلم خفي شوند.زماني در عصر جاهليت د ختران زنده بگور مي شدند و حال زنان روحاٌ در گور شده را زندگاني متحرك مي نمايند! اين است جاهليت مدرن كه عصر دفاع از حقوق زن ناميده اند. بنظر مي رسد تا ساليان اخير خانوم ها بر روي كره زمين موجود نبوده اند كه حالا بسياري  بيدار شده  و جنس زن را به عنواني مخلوقي مظلوم كشف كرده اند. براستي مطرح كردن مسئله حقوق زن در جوامع كنوني بشري چه هدفي را دنبال مي كند؟
تا به حال شنيده ايد در محفلي حرفي از حقوق مرد به ميان بيايد؟ چرا شخصيت زن فقط در رقابت با نوع مرد تعريف مي شود؟  زن و مردي كه قرار است مايه آرامش يكديگر باشند؛ و  چرا حقوق زن به طور عام  در بر طرف كردن قيدها و غل و زنجير ها  در راه رسيدن به آزادي اجتماعي خلاصه مي گردد؟ آيا در جوامع غربي كه به اصطلاح زنان تمامي بند ها را از هم گسسته اند هيچ زني در خانه خود مورد خشونت قرار نمي گيرد؟ آيا براي من دختر مسلمان ايران زمين جاي شرم ندارد كه براي دست يافتن به هويت و حقوق خود منتظر تئوري هاي فرهنگ غربي باشم؟ راستي نداي آزادي خواهي غرب از كجا نشات مي گيرد؟ و.....
"ما طرفدار حقوق بشريم و حقوق بشر را هم دنبال خواهيم كرد. كاري هم به گفته فلان كميسيون سازمان ملل و فلان كميته بين المللي نداريم. ما خودمان به دستور اسلام طرفدار حقوق انسانيم  منتها چيزي را كه مطرح مي كنند يك فريب و دورغ مي دانيم... امروز پرچم به اصطلاح دفاع از حقوق انسان و زن را در دست گرفته اند. معلوم است ملت هاي مسلمان نمي توانند به اين ها اعتنا كنند. مهم اين است شما زنان مسلمان به خصوص دختران جوان، دختران دانشجو، خانم هايي كه به فعاليت هاي علمي- اجتماعي و سياسي اشتغال داريد اين روش اسلامي را با جديت و اهتمام كامل دنبال كنيد." رهبر معظم انقلاب

+ نوشته شده در  2008/2/28ساعت 0:24  توسط شقایق  | 

نگاه روشنفكرانه به همجنس بازي ! شواليه هاي ناتوي فر هنگي

در تابستان 1384، پس از شكست كانديداي روشنفكران ايران در انتخابات رياست جمهوري، رامين جهانبگلو نيز رويه اي متفاوت را برگزيد. او كه تا ديروز، يكي از نظريه پردازان اصلاح طلبان و در قامت مشاوري نافذ براي نهادهاي دولتي تحت مديريت حزب مشاركت ايران و حزب كارگزاران ايران به شمار مي رفت، ناگهان چنان دل از اصلاح طلبان بريد كه محمد خاتمي و ديگر اصلاح طلبان را «دروغگو»هايي خواند كه از «زبان دوگانه» استفاده مي كردند.
جهانبگلو، بناي فحاشي سياسي به ملك و ملت را گذاشت. معماري ادبي جملات او، پر از ارجاعاتي بود كه نظام سياسي ايران را با ديكتاتورترين و خونخوارترين حكومت هاي جهان، برابرگذاري مي كرد. باكي هم نداشت اگر براي اين تشبيهات، هرزه ترين استدلال ها را اقامه كند و بگويد كه شرط اصلاح طلبي، آن است كه حقوق همجنس بازان و موجوديت فرقه صهيونيستي بهائيت را به رسميت شناخت.
وقتي روز نهم مرداد ماه 1384 به سومين فستيوال تابستاني دفتر تحكيم وحدت در دانشگاه اميركبير رفت، نمي دانست كه آخرين حضورش را در حلقه آگوراي ايراني، تجربه مي كند. ساعت نه و نيم صبح، پيش از سخنراني، هنگامي كه علي افشاري، عبدالله مؤمني، فاطمه حقيقت جو، علي اكبر موسوي خوئيني و...، جلسه اي خصوصي را با او در دفتر انجمن اسلامي دانشگاه برگزار كردند، رامين چنان مردم را به سبب انتخابشان در انتخابات، به استهزاء گرفت كه يكي از حاضران برآشفت و فضاي جدل حاكم شد، اما در آن نشست، روشنفكران مخملي در موضع اكثريت بودند.
پس از اين جلسه، جهانبگلو به سالن آمفي تئاتر دانشگاه رفت تا براي دانشجويان دانشگاه اميركبير، از «اخلاق دموكراتيك» بگويد. كلمات آغازينش، حمله به باورهاي مسلمانان بود. گفت كه «نبايد سياست را به قلمروي اخلاق تقليل داد» و «غايت سياست، شناخت حقيقت نيست.« با اين جملات، البته از ستيز دروني سكولاريزم با ديانت، رازگشايي مي كرد. تعريفي از «ابطال پذيري در دموكراسي سكولار» ارائه كرد كه حيرت مخاطبانش را نيز، برانگيخت:
دموكراسي يعني ابطال پذيري دائم هر چيز. اگر دموكراسي با حقيقت همراه شود، خود را نقض مي كند.43
اين، ماكياوليستي ترين تعريف، از سياست و دموكراسي بود؛ تعريفي كه سياست را برتر از اخلاق مي داند و آن را بيگانه از جستجوي حقيقت فرض مي كند. رامين، مبناي فلسفي اين گفتارها را نيز بيان نمي كرد و جملاتي كليشه اي را، پشت سر هم مي بافت. باور كرده بود كه روشنفكر يگانه دوران است. ژست اميل زولا را گرفت كه روزگاري در «محاكمه دريفوس يهودي» گفته بود: «من متهم مي كنم.« براي همين از دانشجويان تا اصلاح طلبان را متهم به شعارهاي بزرگ و پوچ و عاطفه گرايي در گذار به دموكراسي كرد. او البته، با جدا كردن حساب روشنفكران از مردم، به سطور آغازين بيانيه موسوم به جنبش ملي نخبگان در حمايت از كانديداتوري علي اكبر هاشمي رفسنجاني، اشاره كرد و گفت:
تاريخ نشان داده كه اكثرا حق با روشنفكران بوده است. مثل وقايع روي كار آمدن نازي ها در آلمان يا انقلاب روسيه كه روشنفكران قبل از همه خطر را فهميدند و هشدار دادند.44
رامين، از ائتلاف روشنفكران در دور دوم انتخابات رياست جمهوري ايران، سخن مي گفت كه به زعم آنان، حول محور مقابله با «خط احياي واپس گرايي و رجعت راديكاليسم، عدالت، آزادي و پاسداشت دستاوردهاي دولت سابق» شكل گرفته بود. با اين همه، نتيجه انتخابات نشان داد كه نه آن دلواپسي هاي روشنفكري و معطوف به قدرت، نزد مردم مقبوليتي يافت و نه واپس گرايي پديد آمد. تنها رويارويي با رأي مردم، خبر از استمرار ارتجاع روشنفكري مي داد.45
رامين جهانبگلو، نماد برجسته آن ارتجاع روشنفكري بود. گفت كه «مردم و توده هاي ايران، در انتخابات اشتباه كردند» و با توصيه به خواندن كتاب دموكراسي در آمريكا، دلايل اين اشتباه فرضي را به سبب فقدان مدل دموكراسي آمريكايي در ايران، ارزيابي كرد. او با ارجاعات خود، سيستم سياسي ولايت فقيه را ضداخلاق دموكراتيك دانست:
در نظام دموكراتيك، كالبد قدرت توسط شخص ويژه اي پر نمي شود. هدف دموكراسي نه تنها جلوگيري از اعمال قدرت خودسرانه است، بلكه هدف مهمتر آن، جلوگيري از مقدس شدن و ماورايي شدن قدرت مي باشد.46
رامين، در يك تناقض آشكار، سرگشته و سراسيمه بود. از سويي، خيال مي كرد «توده مردم اشتباه كرده اند» و از سويي ديگر گفت «مردم، مرجع دموكراسي هستند» و مرجعيت قدسي براي حكومت ها را، مسخره
مي پنداشت. در اين ميان، جهانبگلو در توصيف «مردم » لايق دموكراسي، معتقد بود كه «دموكراسي، جمهوري افراد ميان مايه نيست و شايسته سالار است» و بدون بيان شاخصه هاي اعتباري كه ميان مايگي را از شايستگي تمايز مي بخشد، ايرانيان را كم مايگاني خواند كه از «اخلاق دموكراتيك» بي بهره اند و آسان فريفته مي شوند. پس از اين تناقضات، او، تندترين توصيف خود را درباره مردم و دولت در ايران به كار برد:
اگر ديديد در جامعه علي رغم سخن و شعار از دموكراسي، شايستگان حاكم نيستند، اين پوپوليسم است، نه دموكراسي. دموكراسي با عوامفريبي و دروغ قابل جمع نيست... البته بايد پذيرفت كه نازيسم هم در آلمان به شكلي كاملاً دموكراتيك به قدرت رسيد...پوپوليست ها مدعي مبارزه با فساد هستند، ولي با عملكردشان جامعه را به فساد اخلاقي و سياسي مي كشانند.47
اما گويي، اين توصيف كه روي كار آمدن دولت اصول گرا در جمهوري اسلامي ايران را با حكومت نازي به رهبري آدولف هيتلر در آلمان قياس مي كرد، سبب پايان فحاشي هاي سياسي جهانبگلو نمي شد. او در پاسخ به سؤال يكي از اعضاء برجسته انجمن اسلامي دانشجويان دانشگاه اميركبير كه پرسيد «آيا روي كار آمدن دولت احمدي نژاد، باعث گسست كامل نهادهاي مدني از قدرت و در نتيجه، تقويت آنان و شكوفايي جامعه مدني مي شود؟» با نقل قولي از ژان پل سارتر، دولت اصول گرا را با دولت ويشي48 مقايسه كرد و با تطبيق وضع فرانسه تحت اشغال نازي ها، در هنگامه جنگ جهاني دوم با ايران معاصر گفت:
در زمان احمدي نژاد، جامعه مدني به قدرت مي رسد، همانطور كه به قول ژان پل سارتر، فرانسه هيچ وقت به اندازه زمان دولت ويشي حكومت دست نشانده نازي ها در هنگام اشغال آلمان هيتلري ـ آزاد نبوده است. تلاش و تمرين روزانه شما براي دموكراسي و تمرين روزانه روشنفكري و فعال شدن زنان باعث خواهد شد كه اين وضع، عوض شود.49
تا مـيانه سخنراني، رامين جهانبگلو نظام سياسـي «ولايت فقيه» را «ضـد اخلاقي» وحكومتي «ضد دموكراتيك» ناميد كه «داراي مكانيسم رأي گيري آزاد نيست.« مردم ايران را هم، كم مايگاني دانست كه لايق دموكراسي آمريكايي نيستند و مي توان با شعارهاي پوپوليستي آنان را فريفت.
اصول گرايان و ارزش گرايان را نيز، پوپوليست هايي لقب داد كه باني «فساد اخلاقي و سياسي» هستند و مانند آدولف هيتلر در آلمان نازي و مارشال پتن در حكومت ويشي فرانسه، به استقرار فاشيسم در ايران مي انديشند. اكنون نوبت محمد خاتمي بود كه رامين، او را متهم به «جعل روش براندازانه» مهاتما گاندي كند و بگويد «پوپوليسم در ايران، به سبب دروغگويي اصلاح طلبان به مردم»، شكل گرفته است:
اصلاح طلبان به مردم دروغ گفتند. من هيچ گاه طرفدار اصلاح طلبان نبوده ام. دانشجويان ما فكر كردند كه خاتمي گاندي ايران است. آيا واقعا خاتمي، گاندي ايران بود؟!50
با طرح اين پرسش، رامين نشان داد نسبت به كساني كه هر روز او را به گفت وگو در رسانه ها و سخنراني در سمينارهايشان دعوت مي كردند، ناسپاسي بيش نيست. او، پا را فراتر نيز گذاشت و با يادآوري خاطره اي از يك ميزگرد، با يك تير دو نشان زد: هم از حقوق اقليت هاي «همجنس باز» و «بهائيان» صهيونيست در ايران دفاع كرد و هم اصلاح طلبان را عوام فريب و مدعيان دروغين روشنفكري، خواند:
در ميزگرد و مناظره اي كه يك روزنامه دانماركي بين من و آقاي ] عليرضا [ علوي تبار گذاشته بود، مجري مراسم سؤالات خيلي جالب و ريزي از من و علوي تبار كرد. سؤالات مجري اين ها بود: آيا با همجنس بازي موافقيد؟ اين حق را به دخترتان مي دهيد كه شبي را با مردي بيگانه به سر ببرد؟ آيا موافق حقوق اقليت هايي مثل بهايي ها و... هستيد؟ پاسخ علوي تبار به اين سؤالات منفي بود و من آنجا به علوي تبار گفتم كه شماها به دروغ مي گوييد كه اصلاح طلب هستيد. نمي شود شما با حقوق اين اقليت ها مخالف باشيد و ادعاي اصلاح طلبي و روشنفكري هم بكنيد.51
نقاب از چهره روشنفكر مخملي برافتاده بود. شايد در تابستان 1384، كمتر كسي مي دانست كه او با مأموريتي رسمي از سوي صندوق آلماني مارشال، به مثابه پژوهشكده رسمي پيمان آتلانتيك شمالي (ناتو)، در ايران به سر مي برد؛ پس بي سبب نبود كه بخواهد دانشجويان را، هم عليه اصلاح طلبان و هم عليه اصول گرايان، تحريك كند. در پي محركي رواني بود كه البته نتوانست حتي روان پريشان و روحيه سرخورده جمع كوچك هواداران جنگ نرم را در دفتر تحكيم وحدت، دگرگون كند. آن ها از مردم، دل زده و از ديانت، دل بريده بودند و اين را جهانبگلو دانسته بود:
متأسفم از اينكه مي بينم جوان ها و دانشجوها نسبت به سياست و مسئوليت سياسي بي اعتنا و بي اعتماد هستند. ناراحتم و معتقدم بايد حس سياسي بيشتري داشته باشند كه آن هم در گرو شكوفايي مردميت آن است

+ نوشته شده در  2008/1/21ساعت 11:47  توسط شقایق  | 

تقدیم به بانوی مظلومم زینب

 

آمدم حديث زينب بگويم ، قصه‏ي زن روز شد ، غصه‏ي دخترِ امروز شد.

براي ستايش زنان عاشورايي و حماسه شان دنبال مطلبي بودم  كه ياد نواري افتادم به‏نام »فاطمه فاطمه است«. در صندوق‏چه قديمي انبار آنرا يافتم. واي گويي اين مرد حديث اكنون ما را بيان مي‏كرد با راه‏كارهايي در مقام عمل. چگونه خوانده نشدي كه تا مصيبتي چنين سخت را دوباره حمل بايد كردن…
آري ، سال 79 بود. اولين و تنها باري كه نوار را شنيدم و چيزي در نيافتم و نمي‏دانم چگونه شد بعد از7سال آنرا از آرشيونوارهام ببيرون آوردم، خاكش گرفته تا دوباره بگويدم آنچه را كه اين همه سال در دل پنهان ساخته بود.
به تقويم نگاهي انداختم او نيز همراهم گشت و گفت اكنون وقت گويش آن است كه فراموش كرده‏اند.
وقت آن است یادمان آید که پیام  زینبُ دخترفاطمه برای زن امروز چیست ؟؟

در این بحبوحه بودم که دکمه ضبط را فشردم و شروع به نوشتن كردم استاد مي گفت:

امروز
زن داراي سه چهره است
1- چهره زن سنتي در جامعه ايران و جهان اسلام
2- تيپ زن اروپايي و مدرن
3- فاطمه (كه هيچ شباهتي به اين‏دو ندارد)
و با كلام آنشين خود افزود: ‏هيچ شباهتي بين زن سنتي -كه ادعاي فاطمه‏وار بودن را دارد- با فاطمه نيست. فاطمه همان‏قدر با زن مدرن فاصله دارد كه با زن سنتي فاصله دارد.

آنچه از فاطمه در تصور داريم با فاطمه بسيار دور و بيگانه است،غريبه‏اي گمشده در هياهو

در ادامه به مسايل روز زنان پرداخته شد كه موضوع اين تاپيك خواهد بود.
اين تضاد و بحران بايد بوجود مي‏آمد و اكنون هيچ قدرتي نمي‏تواند مانعي بر آن شود و يا چيزي بر آن تحميل سازد ، موج كنوني غير قابل كنترل است. بحث تاييد يا انكار آن نيست بلكه بحث عبور و دگرديسي چيزي است بنام سنت.
پسرها ، مردها تغيير لباس داده‏اند ، طور ديگري مي‏انديشند ، جوان ما به دنبال پديده‏هاي جديد است پس طبعاً و جبراً زن هم تغيير خواهد كرد و امكان ماندنش در قالب‏هاي سنتي هميشگي نيست.
در دنياي امروز به خصوص در مشرق زمين و علي‏الخصوص ايران ما فضايي ديگر ايجاد شده است ، دگرگوني و فرو‏ريختن خصوصيت انسان‏ها ، طرز تفكر و رفتار و عادات انساني و اصولاً شكل انسان.
اكنون يك تيپ خاص بنام روشن فكر ، بنام مرد ، بنام زن ، بنام تحصيل‏كرده آمده است و اختلاف و شكافي عميق بين نسل‏ها ايجاد شده است.
اكنون پسر زبان پدر و پدر زبان پسر را نمي‏داند. همين اختلاف نظرها خاصيتي بر قرن ما. شايد زمان تقويمي سي سال را نشان دهد اما به لحاظ اجتماعي بتوان آنرا سه‏قرن تخمين زد.
در گذشته‏ جبراً جامعه ثابت ، ارزشها و خصوصيات اجتماعي يكسان بود و غير قابل تغيير. پسر و پدر كپي هم بودند و دختر شبيه مادر. و تنها مگر فساد فردي بين آنها تفاوتي ايجاد مي‏ساخت. اما اكنون بدون هيچ انحراف و فسادي آنها با اختلاف نظر دارند و نسبت به‏هم بيگانه مي‏شوند.
دو انسان وابسته داراي دو دوره اجتماعي ، دو دوره تاريخي ، دو زبان و دو بينش متفاوت مي‏شوند كه فقط شناسنامه‏اشان گواه پيوندشان است وديگر هيچ.
و آنان كه در برابر ان واقعيت ناشيانه مي‏ايستند يا در كناري ايستاده و شروع به فحاشي و تهمت‏زدن‏ها مي‏كنند كاري عبث انجام مي‏هند و مدعيان هدايت فقط گمراه‏كنندگاني خواهند بود و بس.
حتي در گامي ديگر مسايل زناشويي را مورد كنكاش ساخته و ادامه مي‏دهد:
اسلام واقعيت‏هاي عيني و جبري را قبول مي‏كند ، اعتراف مي‏كند. در مسيحيت براي آنكه خانواده‏اي از هم نپاشد طلاق را حرام ساخته است. گاه پيش مي‏‏آيد كه دو انسان با هم ، دو بدبخت ، دو مفلوك هستند كه معناي زندگي را در‏نمي‏يابند اما همين دو انسان در جايي ديگر با فردي ديگر احساس خوشبختي و سعادت دارد. اين واقعيتي است در همه جوامع (چه متمدن ، چه با فرهنگ ، چه مذهبي . چه لاييك) اما مسيحيت منكر اين واقعيت مي‏گردد زيرا نمي‏تواند آنرا سازگار سازد.

واقعيت اجتماعي خواهد آمد ، اگر در را بر رويش نگشاييم از ديوار خواهد آمد

مذهبي كه اعتراف نمي‏كند مشكل‏ساز خواهد شد همچنان كه شاهد پديده‏اي بنام كونكوپناژ (نوعي ازدواج نامشروع و غير قانوني)  در غرب هستيم ، بوجود آمدن و حيات  موجوداتي از جنس گناه‏ ، فرزندان نامشروع تحقير شده‏ي اجتماع ، پديدآورنده‏گان جرم و جنايات. آنها عقده‏ي ضد اجتماعي‏ بوجود آمده بر عليه‏شان را انتقام مي‏گيرند. از نفس جامعه ، از تمامي انسانها انتقام مي‏گيرند.
پذيرفتن قوانين ، اصول و شرايط و مقيد شدن به آن سبب هدايت و تسلط بر روند موجود خواهد شد و انكار آن ، بيهوده ايستادن در برابر جبرش جز شكسته شدن و منفور شدن و تسريع انحراف و ايجاد عكس‏العمل در نسل آينده نتيجه‏اي در بر نخواهد داشت. انكار چيزي دور از كنترل ما ، دور از كوچكترين تاثير ما بر آن تنها فرصتي است براي عوامل و دست‏هاي آلوده براي چرخش روند تغيير به گونه‏اي كه مي‏خواهند.
بايد بپذيريم و اعتراف كنيم تا در اين نو به نو شدن ، انتقال از يك شكل به شكل تازه نقشي داشته باشيم ، تا در اين دوره‏ي انتقال آنرا هدايت كنيم ، بايد آنرا بشناسيم. شناختن ، زمان را فهميدن ، تيپ‏ها را دريافتن ، سنت‏ها را به صورت علمي كنكاو كردن ، به سنت‏هاي گذشته ،شخصيت‏ها ،الگوها ،افراد برجسته ارج نهادن با نگاهي تازه در مذهب و تاريخ داشتن و ارزيابي دقيق و علمي ايده‏آل‏ها. توجهي نه فقط به‏عنوان خشك مذهبِ دُگم ، همه را بررسي كنيم ، كه لااقل در اين دوران انتقال از تيپ سنتي قديمي به تيپ تحميلي-وارداتي مدرن ، نقش هدايتي داشته باشيم و تماشاگرتقسيم شده‏ي بي‏اراده‏ي بي‏اثر كهنه نباشيم.
آنچه الان وجود دارد صادقانه قبول كنيم و جامعه را در حالت ركود و اغفال نگه نداريم ،‏واقعيت را اعتراف كنيم.
دو رويكرد ، دو گونه چه بايد كرد در پيش روي ماست ، دو گروه ، دو تفكر در اين صحنه بازي خواهند كرد:
1- تيپ متعصب كه علي‏رغم زمان مدرن به حفظ سنت‏‏هاي كهنه پرداخته‏اند (كه آنرا هم بدرستي حفظ نمي‏كنند).
2- تيپ روشن‏فكر ، تجدد مئابي در جستجوي انسان آزاد كه مي‏گويد اگر من دخالت كنم به امل بودن ، قديمي انديشيدن ، شرقي بودن متهم مي‏سازند و پس نشر بازي مي‏كند.
هر دو نتيجه‏ي يكسان دارد. هم آنكه در برابر سيل مي‏ايستد و دستانش را بالا برده تا در برابر آن بايستد و هم آنكه در كنار سيل خروشان ايستاده تا نهايتش را دريابد. مقصد هر دو يكي است ، و به يك جا مي‏رسد.
زن در اروپا دچار چنين نقش و سرنوشتي شده‏است ، الان بعد از چند قرن ما دچار آن شده‏ايم ، مدي بنام زن اروپايي. آيا زنان اروپايي اين‏گونه‏اند!؟
ما حق نداريم (نبايد جز آنچه نمايش‏مان مي‏دهند ببينيم) ، ما حق نداريم دختر شانزده ساله‏اي كه در صحراي سوزان جنوب آفريقا رفته است ببينيم ، نبايد بدانيم او بر روي امواج ساطع از شاخك‏هاي موريانه‏ها و مورچه‏ها و نحوه‏ي ارسال و دريافت آنها كار كرده‏است و حتي پس از گذشت 30-40 سال كار و تلاش ، دخترش كار نيمه تمام مادر را دنبال كرده تا در سن 50سالگي در يكي دانشگاه‏هاي فرانسه بگويد: من سخن گفتم مورچه را كشف كردم و بعضي از علائمش را دريافتم.
اينها زن اروپايي نيستند!؟ زن اروپايي همان زن روزي است كه چون كالا‏ها خريد و فروش مي‏شود!؟
در هيچ يك از مجلات ايران عكسي از دانشگاه سربن ، كمبريج ، هاروارد نديده‏ام كه گوياي اين واقعيت باشد كه چگونه دختران و زنان مي‏آيند و مي‏روند يا به همان مقدار پسر ، دخترها نيز در كتاب‏خانه‏ها به تحقيق مي‏پردازند. يا دختراني كه روي نسخه‏هاي خطي قرن چهارده-پانزدهم ، روي نسخ قرآن ، كتب اسلامي ، كتب چيني و ديگر مليت‏ها از 7 صبح تا آنگاه كه متصدي و مامور كتاب‏خانه به سراغش نيايد و عذرش را نخواهد سر بر نداشته است.
ما بر اساس راه و رويه‏اي بايد تغيير كنيم كه به درد سرمايه‏داري بخورد. زن ما براي تغيير بايد موجود مصرف كننده كالاهاي مدرن شود. و در اين مسير دو تن دست در دست هم اين توطئه را چيده و همكاري مي‏كنند: يكي سنت‏گراي امل ما و ديگري دست مرموزِ معلومي كه به دنبال بردگي و تسليم انسان است.
چنانچه زن امروز اروپايي آن‏گونه به ما معرفي مي‏شوند كه عكس‏العملي مشابه قرون وسطي را در پي داشته باشد. عمل ضد انساني  مرتجعانه كشيشاني كه بنام مسيح زن را محصور و برده سازند و حتي او را منفور خدا ساختند.
تفكر قرون وسطي:‏ خداوند از اينكه بر سيماي مردي عشق زني را ببيند يا صورتش از نام او گل‏ انداخته باشد حتي اگر آن زن همسرش باشد احساس خشم مي‏كند. مسيح بي‏همسفر زيست پس كساني مي‏توانند مسيحايي شوند كه بي‏همسفر بمانند -اين يكي از دلايل عدم ازدواج كشيشان و راهبان مسيحي‏ست-. گناه اوليه ، گناه زن بود پس هرگاه مرد بعنوان فرزند آدم به زني نزديك شود -حتي همسرش- خدا بياد خطاي اول آدم افتاده و احساس خشم مي‏كند.
و حتي مالكيت زن از همه‏ي داشته‏ها به هنگام ازدواج سلب و به بنام مرد مي‏شود حتي نام خانوادگيش ، زن بايد تغيير نام دهد و رسماً‏ نام پيشينش حذف و نام شوهر جايگزين سوابقش خواهد شد. او موجوديتي ندارد ، اعتباري ندارد. تا ديروز يدك‏كش نام پدر بود و امروز نام شوهر.
اما اسلام زن را جايگاه ارزشي داده تا آنجا كه زن مي‏تواند براي شير دادن فرزندش از شوهر مطالبه مزد نمايد و حتي جدا از دخالت شوهر تجارت كند.
آزادي جنسي بدست آوردن حقوق نيست ، اين غير از داشتن حقوق اجتماعي و انساني است ، اين مسئله‏اي است كه سرمايه‏داري ايجاد كرده تا ذهن بشر از ديگر انديشه‏ها فارغ بماند. در قرون جديد مذهب كم‏كم كنار رفته و عقل، فرديت،‏مادي بودن، مادي انديشيدن، جايگزين احساس طبيعي شده است.
كم‏كم زن كه در گذشته يك عضو از خانواده بود ، حل در خانواده بود -هر چند داراي شخصيت مستقل و آزادي نبود اما عجين در روح خانواده بود- اكنون مستقل مي شود ، از لحاظ مادي و اقتصادي كه مستقل مي‏شود از لحاظ اجتماعي مستقل مي‏شود. و بعد از لحاظ فردي ، خودش يك وجود بالذات در كنار فرزندان و شوهرش مي‏شود ، خود بخود رفتاري كه در برابر ديگران، پدرش، مردَش، فرزندش، روابط عاشقانه‏اش، با معشوقش نه احساسي و عاطفي بلكه عقلي و از روي محاسبات و حسابگري مصلحتي خواهد بود. اين جانشيني مصلحت و منافع فردي و پرداختن به‏فرديت زن را از بسياري قيد و بندهاي اجتماعي آزاد ساخته و بسياري از عواطف انساني و ارزشمند را از وي خواهد گرفت و نهايتاً او را تنها مي‏گذارد.
دوركين اثبات كرد كه در گذشته روح اجتماعي نيرومندي حاكم بوده است و به هر مقدار كه اقتصاد، تعقل و فرديت رشد پيدا كرده‏ است مردم روايط خود را از هم بريده‏اند. به جاي روح جمعي حل شده در فرد يك روح فردي به او داده شده است ، به‏ميزاني كه او را استقلال داده به همان ميزان او را تنها كرده است ،از ديگران جدا ساخته است. -شايد يكي از دلايل خودكشي در غرب در همين مسئله نهفته باشد.

كوه‏ها با همند و تنهايند           همچون ما با همان تنهايان

آدم‏ها همه چيز از لحاظ اقتصادي دارند ولي نسبت به هم بيگانه‏ شده‏اند. در گذشته آنچه زن و مرد را بهم نزديك مي‏كرد عوامل زيادي چون روابط جنسي،‏رابطه عاطفي، عشق و محبت، خودِ عاشق شدن، دعوت و پيوند اجتماعي و حتي سنت بود. امروزه با آنكه زن ، مرد را و مرد ، زن را انتخاب مي‏كند جاذبيتي در كار نيست و نه شور و شوق و شعفي. آزادي جنسي براي مرد و زن در اول بلوغ از نظر رسمي و قبل از بلوغ (از هر وقت كه دلش بخواهد) به‏صورت عملي -همچنين اثبات شده كه پول لازمه ارضاء غريزه جنسي است-. و چون آزادي غريزه جنسي هم در اختيار مرد است و هم زن و در دوراني كه غريزه جنسي نيرومند پس زن و مرد هرگز مصلحت نمي‏بيند كه تا آخر عمر ، از اول عمر خود را به جايي و شخصي مقيد و متعهد سازند. تجربه جنسي آزادانه در دوران شكفتگي جنسي اعمال مي‏شود. زن كم‏كم بعد از چنين دوره‏اي خسته مي‏شود، سكس جاذبيتش را از دست مي‏دهد ، مرد هم دوره‏ي آزادي جنسي‏اش را برگزار مي‏كند ، از همه‏ي گلها گلي و از همه بوها بويي چيده و چشيده است.
چون پروانه‏اي مست در باغ بر هر چمن نشسته و هر‏گونه تجربه‏اي برگزيده و حال ديگر به تمامي ارضاء گشته و ديگر گلي را در ربايد ، گلي نمي‏يابد تا در ربايدش.
حب پول ، شهرت طلبي، مقام پرستي جانشين آن عشق‏ها شده ، ديگر خبري يا ميل به ساماني، خانه‏اي، آدرسي، بچه‏اي، دورهم بودني و انسي نيست.
زن در موقعي تشكيل خانواده مي‏دهد كه احساس خطر مي‏كند و مرد در موقعي تشكيل خانواده مي‏دهد كه غريزه تشكيل خانواده و از آنچه آنرا به سمت زن سوق مي‏دهد خسته شده است. در آغاز خستگي خانواده تشكيل مي‏شود. ‏دو طرف نه با احساس ، فكر به زندگي ايده‏آل ، عشق و خيال تشكيل خانواده مي‏دهند ، هيچ چيز تازه‏اي وجود ندارد و تنها احتياج است كه آنها را به‏هم نزديك كرده‏ است، و يا محاسبه‏اي دقيق و يا هم فشار قانون….
سستي بنيان خانواده بديهي است. و فرزندي كه در اين خانواده بوجود آيد احساس خانواده‏اي داشتن ندارد و  والديني اين چنين آزاد وقت خود را براي رشد او نخواهند بكار بست بلكه او را بجايي سپرده و فقط احتياجات مايب و مادي‏اش را برآورده مي‏كنند و بچه آن‏گونه بزرگ مي‏شود.
خانواده‏اي كه با قوانين مصلحتي و محاسباتي تشكيل شده است با همان قوانين از هم مي‏پاشد.
زن به عنوان يك موجود خيال‏انگيز ، مخاطب عشق ، مخاطب احساس‏هاي بزرگ ، معشوقه عشق‏ها ، به‏عنوان رويا و پيوند تقدس ، بعنوان يك همدم ، يك منبع الهام نيست بلكه كالايي است اقتصادي كه به‏ميزان جاذبيت‏هاي جنسي‏اش قيمت‏گذاري و خريد و فروش مي‏شود.[به‏همين سادگي و تاسف‏انگيزي]
سرمايه‏داري به‏سادگي از همان اول -تغييرات- زن را طوري رشد داد كه به دو كار آيد تا به اهدافي كه در سر مي‏پراند جامعه عمل پوشاند و آنچه كه  به‏دنبالش مي‏گردد تحقق بخشد، اما اهداف او چه بود و زن چه نقشي را مي‏توانست بازي كند.
نيانديشيدن به زندگي و چگونه زيستن. گرفتن آنچه شرق داشت -فرهنگ و اصالت و تاريخ و تمدن- (آنها را مانعي ، سدي عظيم در فراروي نفوذش مي‏ديد).
نقش زن چيست؟ مي‏افزايد:
ابزار سرگرمي. استخدام او به عنوان ابزار سرگرمي. پس هنر دست بكار شد ،فروديسم بازاري ،فكر پرستي بسيار پست مبتذل به عنوان فلسفه علمي و زير بناي زندگي انسان روشن امروز در‏امد. پوچ بودن ادبيات ايدآليستي سكس را به‏صورت مايه هنر درآورد و درآورد. شعر ،فيلم ،داستان ،نوبل ،نمايشنامه‏ها به دور يك نقطه و مايه گشت زدند و آن هم سكسوآليته بود.
زن به موجودي تك بعدي كه فقط داراي سكس است تبديل شد. سكس جاي عشق نشست، تصادفي نبود.
زن اسير محبوس قرون وسطي اكنون اسير آزادي بيش نيست.
زني كه در تاريخ و اديان و مذاهب پيشرفته موجودي انساني (هر چند با مردي داراي تفاوتهايي بوده است) اما نوعي است كه از نظر احساس ، الهام و خصوصيت روحي داراي يك تعالي از جنس عشق ، احساس ، هنر بوده است.
اما از او بشكلي ابزاري براي تغيير تيپ جامعه‏ها و نابود كردن ارزش‏هاي اخلاقي و تبديل كردن يك جامعه سنتي يا معنوي-اخلاقي به جامعه‏يي مصرفي و پوچ مورد استفاده قرار گرفت. او را براي اهداف اقتصادي استخدام كردند.
چرا اين پديده در شرق و ايران به سرعت و به‏راحتي رشد كرد؟
در اروپا دختر 17 ساله در اوج مرد طلبي است در حاليكه پسر آن هيچ ميل جنسي در آن سنين نداشت (پس سينما و داستان‏ها و سناريو‏ها بايد ساخته و نوشته مي‏شد تا شهوت پسر اروپايي را بيدار سازد) اما در ايران قبل از آنكه فرد به بلوغ فكري-علمي برسد ، به بلوغ جنسي رسيده است.
جنگ يك نوع امليسيم و فكوليسمي است كه هر كدام پيروز شوند به نفع هيچ كس نيست ، يكي اسمش را به دروغ تدين و ديگري تمدن گذاشته است. يكي تيپ ايده‏آلش را فاطمه‏ي زهرا مي‏داند و ديگري زن اروپايي. هر دو تهمتي است بر هر دو.
دلايلي كه ما بايد تغيير كنيم. چرا غرب مي‏خواهد شرق را تغيير دهد:
1- سوار شدن بر گردي ما براي غارت ما
2- سوار شدن بر انديشه و احساس ما براي تسليم ما
علي مي‏فرمايند: براي آنكه ظلمي شكل گيرد بايد دو تن با هم همكاري داشته باشند. يكي ظالم و ديگري ظلم‏پذير.
چنگيز ما را شكست نداد ، ما خود در حال شكستن خود بوديم ، او تنها لگدي بر پيكره پوسيده‏مان زد.
جبراً اقتضاي زمان ، اقتضاي سواد و فرهنگ ، تفكر‏هاي تازه زن را تغيير داده است. ديگر معيارهاي زن سنتي جوابگو و راضي كننده و بسنده‏ي زن امروزي نيست ، او يا عصيان مي‏كند يا مفلول بايد شود. بايد تغيير كند ام نه در جهت اهداف سرمايه‏داري و بورژاسي. تا به حال هيچ كس متوجه زن نبوده است پس منِ سرمايه‏دار بيايم و او را از قالب‏هاي كهنه در‏آورده و در قالب جديد خود نَهَم و طوري نقشش دهم كه بايد ، و مامور نقشي در بر هم زدن جامعه‏اش كنم و او آنگونه بازي كند كه من مي‏خواهم.
ما چه كنيم. بيشتر حرفم با خود خانم‏هاست. نه آنهايي كه در نقش سنتي‏اشان آرامند و راحت و دل خوش كرده‏اند و نه آنهايي كه كه مي‏خواهند آن نقش را بازي كنند و نه آنهايي كه در قالب‏هاي جديد سير شده‏اند و اشباع بلكه كساني مي‏توانند در جامعه‏ي فرداي زن ما دخالت و نقش داشته باشند كه سنت‏هاي متحجر قديم كه بنام دين بر روح و انديشه و رفتار اجتماعي‏شان وارد ساخته‏اند ، بشكنند و قدرت انتخاب خصوصيات انساني تازه‏اي داشته باشند، انتخاب كنند. كساني كه تلقين‏هاي ارثي گذشته سيرشان نمي‏كند و شعار‏هاي امروز صادر شده از دهن‏هاي مشكوك معلوم‏الحال به شوق و شعف‏شان نمي‏اورد. حرفهايي كه در پشت آن چهره‏هايي كريه پنهان است. كه نه تنها كه ضذ دين و مذهب و انسانيت و اخلاق و تعاليند بلكه ضد زن و حرمت رنند. كالاهاي پوك و بي‏احساس و بي‏مسئوليت و به شعوري به بازار آورده‏اند ، عروسك‏هايي تميز و شايسته. و معلوم است شايسته چي! 
برگرفته از سخنراني معلم شهيد در تير ماه 1350 (با اندكي تغيير)

 

+ نوشته شده در  2008/1/20ساعت 9:34  توسط شقایق  |